نوایی
|
||
برآفتاب عشقی کز صمیم قلب میشود بلند
بیبین
چگونه تا به سایه روشنی یک غرو ب میرسد
سرخ و زرد میشود
در اهتزاز غصه
روی موج یک شکست
لای دانه های اشک
روی شعله های پشت بام یک مجسمه
چشم های خود مبند
این که می دمد
این که می فتد
ذره های محض یک حقیقت است
قطره های تلخ کام یک دل فتاده در حضیض
لرزه های لحظه ها
واپسین نگاه را زمن گرفت
تابش شما
نقش ها دیگر
شکار خوابهای من نمیشود
بی وفا رفت
مصداق قصیده ای تاریخ
وقتی که دل نباشد
زمزمه به کجا بنشیند
"به خدا تنک است دلم"
رشته های زندگی
به پیر ترین نازکی هاش رسیده
جنون را در گالری
شاید مردمان سالهایی بعد
شاهکاری پندارند
چکیده ای کلک های عشق نحیفی
که بالمحه ای
از سقف وجود به باد میرود
نمیشود با هیزم کشی به هم بستیشان
ودر تنوری بنام زندگی روزانه آتشی افروخت
تراشیدی
در گوشه منزل خویش
تاریخ دیوانگی را به نمایش میگذاری
این تمثال نیست
بناید آیینه های دروغین بندی
مباد گریبانت بود گاه ستمگران گردد
دوباره نو بهار میرسد
شگوفه خنده می کند
و عشق ناتمام شهر ما به بار میرسد
دوباره نو بهار میرسد
غریو شب به کوچه دره های کهکشان دیگر نمی چمد
سپیده دورنیست
آفتاب میرسد
کویر مغزها به استحاله میرود
خشکسال را بگو
زلال آب بعد سالها به جویبار میرسد
گوشدار
زهرطرف طنین سبز آبشار میرسد
اهای مادرا!
بس است دلهره
بس است انتظار نعش
عنقریب لحظه ها انتهای شام تار میرسد
مرگ انتحار میرسد
باکی نیست
اگر آنجا که تو نباشی چه جهنم چه بهشت
حرف من نیست دیگر
میروم
هر سو که آنجا مژه ها نشتر نیست
چشم از اشک ندامت تر نیست
آخته تیغ غضب جوشن غم در بر نیست
چه گناهی؟
کسی لبخند زده
وقتی از مدرسه می آمده
گلها دیده
سر تعظیم فرو کرده
سلامی داده
چشم در چشم طبیعت از خود مرده
لحظه ها رفته و اووگرم شنا
همسفر آب بوده
این همان است
نیمه را همسفر آب بوده
نیمه را خواب بوده
تا رسیده اینجا
آب گل گشته و در شهر تراشیده که او عاشق نیست
من همانم جانم
صورتم رابنگر
این که تقصیر هوای دق نیست
ره کوتاه شماهیچ درین دل نبهشت
اگر آنجاکه تو نباشی چه جهنم چه بهشت
نه شما گویید نه من
(هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت)
می آیی اما سر خورده
این بار فکر نکن من و دنیای بی خط من
مو سسه ای خیریه ای عشق باشند
که شکست خوردگان عشق را سر پناه دهند
می آیی اما دستمالهای سحر آلودت دیگر اثر ندارند
دیگر چشمها
زمین نخورده سفید اند
وقتی آسمان به زیر آمده باشد
دیگر غرور شما بی آیینه شده
من اگردهنم را آب نکشیده ام
این دستر خوان دیگر بی چرب است
وآمدنت بی مزه ترین صبحانه ای خواب آلود است